هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

ﺁﺥ ﺟﻮﻥ ﻣﺮﻭاﺭﻳﺪ ﺑﻌﺪﻱ ﻫﻢ اﻭﻣﺪ

ﺳﻼﻡ ﻋﺰﻳﺰ ﻧﺎﺯﻡ.ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺸﻨﮕﻢ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮﻱ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ.ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻌﺪﻱ اﺯ ﻛﻠﻲ ﺯﺣﻤﺖ و ﺩﺭﺩ و ﻧﺎﺭاﺣﺘﻲ و ﺑﻲ ﻗﺮاﺭﻱ ﻣﺮﻭاﺭﻳﺪ ﺳﻴﺰﺩﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻴﺶ ﺑﺎﻻ ﺳﻤﺖ ﭼﭗ ﺗﺸﺮﻳﻒ ﻓﺮﻣﺎ ﺷﺪﻥ.ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﺴﺘﻲ ﺟﻮﻧﻢ.
30 خرداد 1393

عکسهای گردش رفتن هستی

عزیز دلم مامان جونم این پست رو گذاشتم واسه ی عکسای قشنگت که در جاهای مختلف ازت گرفتم اول بریم سراغ عکسای پارک حسنوند اندیمشک.قبل از عید همراه مامان بزرگ اینا و آجی نرگس رفته بودیم صبحانه بخوریم و توت بچینیم             خب حالا نوبته این عکسایی که توی باغ دوست بابایی گرفتیم.با مامان بزرگ اینا رفتیم.شام هم همون جا خوردیم.خیلی خوش گذشت.کلی هم توت چیدیم     خب اینم دخترم توی پارک های مختلف درحال تاب بازی و سرسره           ...
29 خرداد 1393

هفته قبل از مسافرت

سلام نازنینم هفته ی قبل از اینکه بریم مشهد همراه مامان بزرگ اینا رفتیم اهواز.اونجا خاله لیلا موهای دخترم رو کوتاه کرد.بمیرم برات مامان جون خیلی اذیت شدی و کلی گریه کردی اما چاره ای نبود.دیگه اینکه من رفتم بازار و از اهواز واست کلی لباسای خوشگل واسه عروسی آجی محدثه خریدم. اونجا که بودیم رفتیم خونه عموحسین دوست باباجون.اونا هم یه دختر ناز و خوشگل به اسم فاطمه دارن.خاله قربونش بره که ماشالا چقدر ناز شده.  اﻳﻨﺠﺎ ﺗﺎﺯﻩ رسیدیم خونه و دخملی مامان موهاش کوتاه شده دیگه   اینم هستی شکمو عاشق ویفرهای رنگارنگه مغازه ی بابابزرگ دست خاله لیلا درد نکنه چه سری برات درست کرده ...
29 خرداد 1393

اولین مسافرت هستی جونم به مشهد

اواخر خردادماه قرار شد همراه بابابزرگ اینا و عمومجید بریم مشهد.پروازمون ساعت 8 شب از اهواز بود .واسه همین از صبح همراه عمو مسعود اینا که اومده بودن دزفول به سمت اهواز حرکت کردیم.ما رفتیم خونه مادر جون اینا و مامان بزرگ اینا هم رفتن خونه عمو مسعود.بعدازظهر هم عمو مسعود رسوندمون فرودگاه و به سمت مشهد حرکت کردیم.وقتی از پنجره هواپیما بیرون رو نشونت میدادم خیلی خوشت می اومد و با تعجب بیرون رو نگاه میکردی و با دستات بیرون رو اشاره میدادی و میخواستی به من و باباجون هم نشون بدی عزیزدلم.سه رو توی مشهد بودیم و هربار که واسه زیارت میرفتیم حرم اینقدر توی صحن میدویدی که من خسته میشدم اما خودت نه.با همه ی بچه ها دوست میشدی و میخواستی باهاشون بازی کنی.خل...
28 خرداد 1393

تولد مامان هستی

سلام نازم عشقم نفسم 19 اردیبهشت ماه تولد من بود و بابایی حسابی منو خجالت داد و کیک خرید و یه جشن سه نفره گرفتیم.اینم کیک خوشمزه تولد مامانه.دخترم هم کادوی تولد واسم کلی نی نای نای کرد. دستت درد نکنه دختر قشنگم اینم از عکسای تولد   ...
28 خرداد 1393

15 ماهگی نازنین دخترم به روایت تصویر

قربون دخترخوشگلم برم که از وقتی را افتاده داره خنگ میزنه.فدای سرت مامان جونم.تو راه برو هرکاری دوست داری انجام بده اشکال نداره نفسم   توی این عکس تازه از خواب بیدار شدی چشم مامان رو دور دیدی رفتی سر کابینت و تمرهندی رو دروردی و ... اینجا هم که معلومه و نیاز به توضیح نداره داری تلاش میکنی به عروسکت شیر بدی فدات بشم مامان داری نماز میخونی؟؟ بازم رفتی سر کابینت و داری از خجالت خوردنیا درمیای خب حالا نوبت تزئینات بالای تخته چند روز بعد... اینجا خونه مامان بزرگ ایناست.زیرصندلی نماز مامان بزرگ رفتی چیکار مامان جون ...
28 خرداد 1393

ماجراهای راه رفتن هستی خانم

بالاخره هستی مامان 2 هفته قبل از اینکه 15 ماهگیش تموم بشه تصمیم گرفت روی پاهای کوچیک خودش وایسته و قدم های اولش رو برداره و به مامان و باباش بگه که بزرگ شده و از امروزه که کار مامان دراومده و باید بدوه دنبالمممممم.اما راه رفتن دخملی کلی ماجرا داره و به همین راحتی اتفاق نیفتاد.نازنین دخترم هر روزی که به سنت اضافه میشد اما شروع به راه رفتن نمی کردی مامانی در استرس به سر میبرد.وقتی با همسن و سالای خودت مقایسه ات میکردم و می دیدیم که تو قصد راه رفتن نداری نگران شده بودم و میگفتم نکنه خدایی نکرده مشکلی هست که تو هنوز راه نیفتادی. 9 ماه ،10 ماه،11 ماه،یک سالگی نه خبری نبود.اینقدر نگران شده بودم که تصمیم گرفتیم با بابایی ببریمت دکتر.هرچی باباجون م...
28 خرداد 1393

مروارید9و 10 و کمی بعد مرواریدای11 و 12با هم اومدن

بالاخره بعد از کلی آزار و اذیت مرواریدای خوشگلت تصمیم گرفتن تشریف بیارن و دخترم رو صاحب 10 تا دندون بکنن.قربونت برم که وقتی میخندی چقدر خوشگل میشی مخصوصا با این دندونای جدیدت.خیلی طول نکشید که دو تا آسیاب بعدی هم دراومدن و دندونای دخترم البته مرواریدای دخترنازم 12 تا شدن.مبارک باشه عزیزدلم.میدونم مامان جون که چقدر اذیت شدی.درعوض میتونی الان بهتر غذاها رو بجوی و راحت تر غذا بخوری   عزیییییزدلممممییی با اون خندت ...
28 خرداد 1393

مسافرت به اهواز اما با قطار

قربونت برم که روز به روز داری بزرگتر میشی و باهوش تر و فهمیده تر.فدای او مهربونیت برم مامان جون که باعث شده حسابی توی دل همه جا بشی. قبل از تعطیلات عید قرار بود بریم مسافرت اما از شانس بد ماشینمون خراب شد و تا آخر تعطیلات هم درست نشد.واسه همین تصمیم گرفتیم لااقل با قطار بریم اهواز.اتفاقا روزی که قرار بود بریم دایی محسن اینا اومدن دزفول و من و تو باهاشون اومدیم اهواز.باباجون هم که کار داشت فرداش باقطار اومد دنبالمون.توی اهواز همه رو دیدیم و کلی دخملی من با بچه ها بازی کرد. بعد از چند روز هم با قطار برگشتیم دزفول.این اولین باری بود که هر سه تاییمون با قطار مسافرت میکردیم. این قبل از رفتنمونه   اینم عکس دخملی توی قطار...
28 خرداد 1393

بازم شهیون گردی

عزیزترینم سلام قربونت برم نازنینم که هر روز از روز قبل بزرگتر و عاقل تر میشی.گاهی وقتا یه کارایی میکنی که احساس میکنم با یه آدم بزرگ دارم حرف میزنم نه یا دختربچه ی 1 سال و چند ماهه.هر روز گه میگذره پیش خودم میگم واااااای دخترم بزرگ شده دیگه.یاد اولین باری می افتم که توی بیمارستان بغلت کردم و خدا رو با تمام وجودم شکر میکنم که یه دختر خوشگل و سالم مثل تو بهم داده.مرسی خدای مهربونم.دوست دارم تقریبا آخر تعطیلات عید بود که عمو محسن همون مدرسه ای رو که توی شهیون گرفته بود دوباره گرفت و قرار شد آخر هفته بریم اونجا.اما این بار فقط ما بودیم و عمومحسن اینا و خواهر و مامان زن عمو اکرم.خوب بود خوش گذشت.هوا نسبت به سری قبل که رفته بودیم گرم تر شده بو...
28 خرداد 1393